۳

طنز کنکـــوری

امروز میخوام یه بخش از کتاب "چرا در مانده ایم" اثر حضرت شیخ جوکر قومپوز تپه ای رو براتون بزارم که در امر انگیزش بسیار کار آمده!
هر آدم و حیوان در خواب مانده ای رو بیدار میکنه ... به شخصه دیدم کتاب رو جلو گاو گزاشتن گاو بد بخت رم کرد و در 5 کیلومتری آبادی بزور شاتگان متوقفش کردن! طبق اخرین تحقیقات این کتاب 8 برابر ریتالین قدرت دارد و در صورت امکان این کتاب را در مراکزی که دستگاه احیای قلبی دارند مطالعه بفرمایید....



مقدمه:
"کتابی که پیش روی شماست شامل 25 سال زحمت حضرت شیخ جوکر قموپوز تپه ای در امر تدریس و مشاور می باشد امید است که با مطالعه دقیق از آن بهره برده زمن خرسندی صلوات فراوان بر روح مرحوم آن شیخ بفرستید... آمین
توجه بفرمایید که در بعضی موارد دیده شده که خوانندگان این کتاب دچار سخته مغزی و فلج ناحیه کورتکس آمیگدالا در قسمت فوقانی لوب پسانی شده اند که لازم است در حین خواندن کتاب احتیاط نمایید
با تشکور حضرت شیخ جوکر قوموپز تپه ای سال یک هزار و چهارصدو چل و دو هجری قمری"

فصل اول: "میخواهم دکتر شوم!"
دبیرستان را چه خوب چه بد تمام میکند ... تابستان 90 روزه به سان قطاری تند رو 90 دقیقه از جلوی چشمانش میگذرد .... مهر می آید با ان بوی خوشش که همه جان بحثش است ... حالا دیگر پیش دانشگاهی است .... فرصتی دارد برای خودی نشان دادن .... اگر موفق شود... وا ویلا می شود ... برنامه ای میریزد و سعی میکند بعد از مدرسه دو سه ساعتی مطالعه کند ... روز اول که به خانه باز میگردد نای درس خواندن ندارد... "ولش! فردا میخوانم" .... فردا دوباره "ولش ...." در یک انجمن کنکور ثبت نام میکند گاه و بی گاه اضهار نظر میکند .... با دیدن بچه های درس خوان کمی ترغیب می شود ... ساعات مطاالعش را به چهار ساعت میرساند .... دو ساعت مغزش را گرم میکند ... دو ساعت بعدش را در جهت سرد کردن مغزش تلف میکند.... مینشیند درس میخواند ... کمی عربی ... چند دقیقه بعد کمی ریاضی ... دو ثانیه بعد... زیست .... طولی نمی کشد انباری از کتاب های جورواجور رو میزش تلنبار می شوند.... هر روز همیکن کار را می کند ... چهار ساعت "شبه" درس! چند ساعت هم نت و گیم و بقیه را صرف تخیلاتش میکند.... مامان ( یا هر کسی دیگر) بیخبرش که فکر میکند پسرش خودش را در درس غرق کرده گاه و بیگاه میوه ای آبی یا زهرماری برایش می آورد که کوفت کند که خدای نکرده پسرش دچار بحران درس زدگی نشود.... پسر اگر مثل من باشد یک دستش خود کار و دست دیگرش روی کیبورد است! بعضی ها هم هستند که یک دستشان رو خودکار دیگری روی کاغذ ... در عوض مغزشان جای دیگری است! خوش بحال ما ! .... میگذرد و میگذرد! میرسیم به فصل کنکور!




فصل دویوم: "بوی کنکور! ... بوی عمر سوخته"
صبح زود به سمت حوزه " نه علمیه ! بلکه امتحانی" همانجا که کنکور میدهید روانه می شوید ... اگر مثل من باشید نیم کیلو قرص گلوکوز + چند دانه ریتالین و یک سری محرک اعصاب و از این مزخرفیات با خود به همراه میبرید و در همان اول کار یک سره و بطور کامل به نیش میکشید... میروید در پشت صندلی معین شده مینشینید و منتظر زنگ شروع می شوید... چند ساعت طاقت فرسا را پشت سر میگذارید و اگر مجالی هم بود کیک و ساندیس و یا طعام از پیش آماده شده ای را به رگ میزنید ( آئورت چپ) ... در اول وسط و پایان این جلسه طاقت فرسا ضربان قلباتان به نزدیک 200 میرسد ولی اگر زیرک باشید از قبل با یک قرص پروپرانولول 40 این اضطراب را کنترل می کنید... عرق از سر و صورتتان میبارد .... آدرنالین پیوسته در حال رهیدن است! نور اپی نفرید دارد مغز شما را منفجر میکند.... این ساعت جهنمی تمام میشود ورقه ها تحویل داده می شوند......
میروید خانه.... یکی از نزدیکان ( حالا چه پدر چه مادر چه هر کسی دیگه ای) وضعیتتان را میپرسد... جواب شما "خوبم و خوب بود" است و نه بیشتر از این ... در عرض 4 ساعت زندگی خود + همسر + بچه ها + پدر و مادر + نوه + ندیده + نتیجه + نبیره را تعیین کردید!
هنوز اضطراب در قلبات بوم بوم میکند.... با خودتان زمزمه میکنید " یعنی میشه قبول شم؟؟؟ اونم پزشکی ( یا مهندسی یا هر کوفت دیگه ای)؟" شب از استرس و اصطراب خوابتان نمیبرد .... چند روز میگذرد ... هیجان زیادی دارد.... باز هم میگذرد!
از قسمت نتایج و انتخاب رشته میگذریم که سر تا سر گریه و عزا داریست.... میرسیم به آخرش... بعضی ها میتوانند یک سال دیگر هم پشت کنکور بمانند ولی بعضی دیگر باید بروند خدمت مقدس سربازی ... کاری با این ها نداریم چون وضعیتشان مشخص است...
اما دسته دوم ... تصمیم میگیرند یک سال دیگر هم کنکور شرکت کنند ... به امید پزشکی ( یه هر چیز دیگر) ... .... ... ... شروع می کنند به درس خواندن ... چند روز اول را که در جو هستند ممکن است روزی 24 ساعت هم مطالعه کنند.... این جو ناپایدار است .... کم کم ساعات مطالعه به 40 دقیقه میرسد.... چند روز بعد.... 4 دقیقه.... دیگر حس خواندن نیست ... میرون رو تخت ولو می شوند خیره میشوند به سقف اتاقشان ... تیک تیک تیک تیک .... 2 ساعت گذشت .... تیک تاک تیک تاک ... دو روز گذشت ... تیک تیک تیک تی...... 2 ماه گذشت .... رسیدیم به 3 ماه به کنکور ... به خودشان می آیند ... دوباره ساعات مطالعشان میرسد به 20 ساعت ... چند روز که میگذرد انگیزه دوباره میپرد ... حسش نیست ... نیست که نیست! دوباره بر میگردیم به اول پاراگراف.... کنکور میدهیم ... چیزی نمی آوریم رتبه مان در حد شماره 11 رقمیه ایرانسل است.... دیگر وقت تمام است ... یا سربازی یا دانشگاه آزاد!"


فصل سیوم: "چرا؟"
بنظرتان چرا این جوری میکنند؟ دلیل خاصی دارد آیا؟ وقت تنها چیزی بود که داشتند و در نهایت همان را هم کم آوردند ... انگیزه همان چیزی بود که داشتند و در نهایت همان را باختند ... مشکل از کجاست؟ شاید مغزشان ایراد دارد یا به کل مشکل دارند؟ یا سرمای گذر عمر را حس نمیکنند یا صدای ناله های آیندشان را که به حال دیروزشان که امروز باشد زار میزند نمی شونند؟ یک دکتر را ندیده اند یا ی مهندس بزرگ را؟ شایدم زحمت شغل را نچشیده اند و یا گول دانشگاه آزاد را خورده اند! شایدم افسردگی دارند از دنیا نا امیدند! دلیل این امر را هرکه برای من مشخص کند مجلد دوم چیز شعر های استاد را دو دستی تقدیمش میکنم!

فصل چاروم: "درونش چه میگوید؟
یک کنکوری تا زمانی که ******** در اوج خوشبختیست.... قدر این روز هارا نمیداند و نخواهد دانست مگر در یک وهله زمانی!... وقتی که دیگه "وقتی" نماند... معضب است ... شایدم از خود متنفر است ... قول زیاد داده عمل نکرده... هیچ چیز بد تر از این نیست که به خودت قول بدهی و در نهایت بد قولی کنی و از پس کار بر نیای.... می گویند خدیای کسی رو شرمنده خونوادش نکن ولی من میگم این درست نیست! باید گفت : خدای کسیو شرمنده خودش نکن!... حس بدی است ... شخصا تجربه کرده ام ... رفقایت که الان در دانشکده های پزشک و مهندسی معتبر در حال تحصیل اند و ترم ها و واحد هارا پشت سر میگذارند تو به ساعت نگاه میکنی و دقیقه هارا میشماری... آره تجربه کردم... هرچه باشد حس خوبی نیست...

فصل چارم: "زمانی برای گر گرفتن"

میگویند غیرت از ناموسست و بس! ولی من میگم غیرت فقط ناموس نیست... آدم باید رو دستتاش ... رو چشاش رو شخصیتش غیرت داشته باشه! وقتی یه رئیس در یک اداره دریک پست یا در یک کار دیگری شخصیتت را خرد میکنند غیرتت باید گر بگیرد نه اینکه غرورت بشکند.....
وقتی صدایت میکنند "پسر عزیزم" "دختر گلم" غیرتت باید آتش بگیرد ... وقتی به چهره پدر و مادرت نگاه میکنی آن وقت است که باید غیرتت منفجر شود... از تو انتظار دارند... درس بخوانی .. دکتر شوی و مایه افتخار آنها ... وقتی درس نمیخوانی ... چیزی نمیشوی ... بزور پول از دانشگاه آزاد مدرک میگیری وقتی برای شغل در بین نیازمندی ها له له زدی ... وقتی رفتی خواستگاری ( برای آقا پسرا) ازت پرسیدن شغلت چیه و گفتی یه مهندس ساده ... یه فلان شغل ساده ... اون وقته که باید غیرتت شعلور بشه ( دختر خانوما چون بنده "شیخ جوکر" مذکر میباشم از احساسات زنانه اطلاعی نداشته و بحث نمیکنم)
اگر برای این موارد گر نمیگیری شاید دلیل دیگری برای گر گرفتن داشته باشی!..... چه دکتر چه کارگر آخرش پدر میشوی.... زندگی پسرت-دخترت در دستان توست! اگر به آنها فکر نمیکنی... من (یعنی شیخ عظام! حضرت جوکر) پیشنهاد میکنم در اسرع وقت به زندگی بدون هدفت پایان دهی

فصل پنجوم: "کنکور از نگاه جامع"

کنکور برای شما جز چند ورقه پاسخنامه و پرسشنامه چیز دیگری نیست ... با یک قلم اتود یا HB که از نظر من قلم دیزاین خیلی بهتر است میروید سر وقت پاسخنامه و آن را پر میکنید... 1 2 3 4.... برای شما این اعداد معنی خاصی ندارند ولی برای زندگی شما هر یک از این اعداد تعیین کنند سرنوشت 60 الی 70 ساله بعدی شماست .... اشتباها به جای 2 گزینه 3 را بزنید شاید شما را 200 کیلومتر از شهرتان دور کند ... دو بار همچین اشتباهی را مرتکب شوید اینبار 200 کیلو به شهرتان نزدیک می شوید! فرقش در آن است که دیگر دانشجوی پزشکی نیستید! دانشجوی رشته دیگری هستید... هرچه باشد باشد ! میخواهد اصلا رشته فضا نوردی باشد... ولی توجه کنید که پزشکی نیست! ... دیدگاه من از کنکور چیز مقدسی است! آدم و حوا را با یک سیب ( گندم - جو یا هر چیز دیگری) 7 طبقه به پایین پرت کردند! آنم فقط بخاطر یک سیب ( یا هر چیز دیگری) ... ما عکس این روال را داریم! با یک سیب خوشمزه از هر نقطه ی این کره خاکی ( ابی - یخی - بیابانی و یا هر چیز دیگه ای ) میتوانیم به عرش برسیم! این فرصت نه فقط برای من نه برای تو بلکه برای همه است! خیلی راحت میتوانی سیب را لگد مال کن ی یا به طور خودمانی " گند بزنی بهش" و یا برش داری و از خوردنش لذت ببری!
در ایران اگر عدالتی به معنای واقعی کلمه باشد کنکور است! ( هر چند با تاثیر ساوبق تحصیلی یکم از عدلش کاسته شده)

فصل ششم: "چه کار کنم؟ یا شیخ!"

زندگی حرکت است و صعود زندگی ... ( ادامه ش رو در کتاب گاج بخونید ...شایدم ژرف اندیشان! دقیق یادم نی! نه نه پیک گل واژه]) من هر بار این شعر نو ( شایدم نثر!) را میخوانم به عنوان یک عالم فرهیخته متاثر میشوم حالا چه رسد به شما ها!
قبل از اینکه کاری بکنید نگاه به اطراف بکنید... نگاهی به پدر و مادرتان....به خواهر یا برادرتان .... به دوستان به هم محلیان و در آخر بروید جلوی آیینه ... اینبار خودتان را ببینید.... اطرافیان را که دیدید همه شان عمری دارند و میروند! چه زود چه دیر! بلدی بدان اونی که در آینه دیدی هیچ وقت نمیمیرد! تا وقتی فکرت کار میکند... تا وقتی میبینی و تا وقتی که حس میکنی ... آنی که در آینه دیدی میماند... اما در آن در آنم خیلی چیز ها تغییر میکنند ... همانی که در آیینه بود ... چهره اش ... صورتش صافش ممکن است چروک شود ... گونه هایش کشیده شوند و بیوفتند ... صدایی که از آن باز تاب می شود پیر شود و مو های سیاهش رو به سفیدی بگراید .... ولی دو چیز در آن تغییر نمیکنید! 1- اسمش 2- دانشش ...
تا اینجا چیز شعری بش نبود برویم سر اصل مطلب:
فرمودید یا شیخ چه کنیم؟ من میگویم اگر میتوانید چند دقیقه ای را به آینده هجرت کنید.... به زمانی که در دانشگاه هستید... در وهله اول دانشجوی پزشکی ( هر رشته خوب دیگری) را میبینید که خوشحال است و به زندگیش امیدوار... از کلاس های لذت میبرد و آینده اش را درخشان میبیند... پدر و مادرش , فرزند و همسر آینده اش به آن افتخار می کنند! چه زندگی زیبایی!... حال کم کم بروید به شخصیت دوممتان... وهله دوم! دانشجوی آس و پاس .... درگیر پاس کردن واحد های مانده از قرن پیش ... بیسواد و بیکار با آینده ای نا معلوم! با چه رویی خواستگاری برود؟ با چه شغلی کسب درآمد کند؟ بعد از عمری چگونه بگوید با سواد مردم!؟ صدای افسوس هایش را من از اینجا میشنوم! کاش صدای این افسوس ها را در 18 و 17 سالگی وقتی در حال بازی با سقف دیوار و شمردن تیک تیک ساعت بودی میشندی! ... ازم من است که بر من است - پشیمانی سودی ندارد برازنده این قسمت از بحث است! ..... هول نشوید..... هنوز به به آن وضعیت ناگوار نرسیده اید .. شاید یک سال دیگر شاید دو سال دیگر به آن برسید .... فصل بعدی را بخوان تا بدانی که بکنی!

فصل هفتم: "صدای پای تغییر"

تا حالا دیدی یدفه خوشی بزنه زیر دلت؟ یهویی نئشه بشی؟ بیخودی به زندگی امید وار بشی و کلی بخندی؟ این رو خیلی وقتا تجربه کردیم .... معاد سر کوچه هم تجربه کرده... البته اون با شیشه و کوکایین! ولی ما به چه دلیل تجربه کردیم؟؟؟ من (شیخ جوکر) هر وقت میرم در آینده ... وقتی خودم رو در آینده میبینم وقتی خودم رو متشخص میبینم ... وقتی میبینم تلاشم نتیجه داده ... وقتی خونوادم رو میبینم که زیر سایه من خوشحالن این احساس در وجودم زبانه میگیره ... یه حسه خیلی خاصیه....یه لذت ناب! ....ان حس و اگه بشه کنترل کرد میشه باهاش هر کاری کرد! من شخصا هر وقت از درس زده میشم یه چند ثانیه به آینده فکر میکنم! به این فکر میکنم که اگه الان یکم بیشتر زحمت بکشم در آینده ده برابر پاداش این زحمت رو میگیرم! آره من از سیستم پاداش مغزم سو استفاده میکنم! ... هر چیز لذت بخشی رو به کنکور ربط میدم ... ماشین خوشگلی که در خیابان میبینم میگم منم ار در کنکور قبول شم و پزشکی بخونم و براش زحمت بکشم همچین ماشینی میاد دستم .... یه دختر بچه خوشگل مامانی میبینم با خودم میگم منم یه وقتی همچین دختری خواهم داشت که به باباش افتخار میکنه! از جونم براش مایه میزارم! ( ما شیخ ها هم عاطفه داریما!) این خودش باعث شارش انرژی و لذت در بدنم میشه... میرم سمت درس و با لذت درس میخونم نه یه ساعت نه دو ساعت بلکه تا وقتی که از فرت خستگی و خواب میبرم! ( اکثرا بعد 27 - 28 ساعت) ... این منم یعنی شیخ جوکر .. ولی شما هنوز اون عقبا ایستادید... هنوز در مرحله حس گرفتنید ... هنوز اون حسی که باید بگیرید رو نگرفتید ... ! دنبال تغییر باشید! یه سر نخ برای تغییر میتونه هر چیزی باشه! احساس مسدولیت برای بچه آینده! .. یه ماشین زیبا.... شخصیت ... مقام و هر چیز دیگه ای که ازش لذت میبرین! خجالت نکشید!! حتی یه همسر زیبا!

فصل هشتم: "شروع بهار"

من شخصا از بهار خوشم نمیاد چون آلرژی بهاری دارم! بیشتر از تابستون خوشم میادولی به هر حال ... بهار فصل زندگی دوبارست .... هر موجود زنده ای از نو زنده میشه! حتی انسان... اگر امسال هم مثل پارسال بودی بدون یه مشکلی هست بدون خودت رو باختی... ولی دیگه این کار رو با خودت نکن ... 94 نزدیکه حدود چند روز دیگه سال نو! یه سال از عمر ساعت من ... از عمر تک تک سنگ های زمین ... از عمر خورشیدی که گرماش نوید بخشه یه روز تازست! ( هر چند بنده مثل خفاشا فقط شبا بیدارم و از نور خورشید بی بهره!) میگذره.... اگه قرار باشه چیزی تغییر کنه ... اگر قرار باشه زندگیم ... زندگیت ...و یا زندگی هر کسی دیگه ای تغییر کنه باید در نوروز باشه... باید با کل جهان تغییر کنیم.... ولی تغییر یک رکن اساسی داره! ... "دلیل تغییر" ... چرا تغییر کنیم؟ مگه الان چمونه؟ این سوالات رو اگه دوبار از خودتون بپرسید به جواب میرسید ...چرا تغییر کنیم؟ مگه چمونه؟....دلیل منطقی بیار ... حتی اه شده دلیل احساسی ..... اگه هنوز نتونستی دیلی برا تغییرت بیاری پس بیخیال رو دکمه quit کلیک کن و به زندگی آرومت ادامه بده .... اگرم تونستی دلیل بیاری ... از اون دلیلای چاق چله ... برو به فصل بعدی! راستی امیدوارم مغزت رو به خاطر چیز شعرام خسته نکرده باشم

فصل نهم: "بسم ا..."

من قبل اینکه هر کاری بکنم اولش رو یه کاغذ مینویسمش .... مثلا مینویسم : "من فلانی .... تاریخ فلان .... با عزم راسخ و پشتوانه محکم برای فلان کار نیت کردم..... تا وقتی که این کار را به سر انجام نرسانم دست از تلاش بر نخواهم داشت " ... شاید این برای شما مسخره باشه! از اون مسخره تر این که با کارد میوه خوری ( با قمه ... شمشیر ... شمشیر نینجا و.. بلا مانع است!)قشنگ یک خط عمیق میندازم رو دست و با خونم کاغذ رو امضا میکنم .... بازم میگم برای شما مسخره بازیه ولی برای من حکم سوگند شرافت رو داره .... هر بار که کاغذ رو میبینم اون سوگند و اون جای زخم برام تازه میشه! روش خشنیه ولی ما شیخا از این روش بهره میجوییم! .... شما برای شروع نیاز به خون و خون ریزی نخواهید داشت مگر اینکه مثل ما 2 تخته تان کم باشد!
اخطار جدی! تا وقتی هدفتان مشخص نیست ... تا وقتی مشخص نکردید که چرا رتبه خوب میخواید ... تا وقتی مشخص نکردید که چرا میخواید پزشک ( مهندس ... دندان پزشک و غیره) بشید ... نیت نکنید! بر گردید به مراحل قبل! دنبال هدف و انگیزه خوب باشید! شاید دوباره خوانی فصل "صدای پای تغییر" برای شما مناسب باشد..... ولی اگر هدفتان مشخص است و اگر مردانه ( هر چند که زن باشید... فرقی نمیکند!) به خودتان قول داده اید ... به آیندتان به بچه هایتان به مادرتان به پدرتان قول داده اید که در راهی که انتخابش کردید موفق می شوید ( باید موفق شوید) آن وقت با کلمه مبارکه "بسم ال..." شروع کنید ....

فصل دهم: "هر وقت سرد شدیم؟"

سرد شدن و کاهش انگیزه را همه تجربه کرده اند.... حتی دونده دوی 100 متر المپیک در آخرین احظات پایانی انگیزه خود را از دست میدهد حتی اگر یقین داشته باشد که برنده اصلی اوست! از نظر بیولوژیکی تهی شدن ذخایر کاتکول آمینها ( دوپامین - نور اپی نفرین...) و سروتونین نهایتا به کاهش انگیزه منجر میشود....دلییل خالی شدن این آمین ها خستگی زیاد و دلزدگی بدلیل تحت فشار دادن خود است ... تنها درمان این درد فلج کننده خواب است! وقتی به جایی رسیدید که دیگر امیدی برایتان نماند .... ترمز بزنید ... اگر زیادی خسته هستید دو روز را به تفریح ... سفر و خواب تخصیص دهید!پیشنهاد من این است که دو روز را به خود استراحت دهید ... روز اول بقدری قهوه بنوشید که حالتان ازش بهم بخورد و در کنار آن اگر امکانش بود چای و شکلات هم مصرف کنید یک فیلم سینمایی باحال خارجی هم فراموش نشود و در پایان روز کمی ورزش کنید ( پیشنهاد من پیاده روی طولانی در فضای باز) ...روز دوم سعی کنید استراحت کنید ... سری به این انجمن بزنید و با دوستانتان گپ بزنید ... بیشتر از معمول بخوابید! حتی اگر شده مقدار ناچیزی مسکن یا خواب آور ( دوز بسیار بسیار کم!) بخورید و سعی کنید مقدار استراحتتان به صورت مصنوعی هم شده افزایش پیدا دهید ... روز سوم از من تشکر کنید و به ادامه درس بپردازید!

فصل یازدهم: "فصل آخر و چند کلمه حرف حساب!"

کتابیکه خواندید در واقع کتاب نبود... یعنی شما به 10 - 20 خط چیز شعر میگید کتاب واقعا که! به هر حال با دیدن افراد ملول و بی انگیزه در انجمن به فکر این افتادم که تا جایی که میتونم سر حالشون بیارم و بتونم در امر انگیزه یابی بهشون کمک کنم!
این کتاب هیچ منبع علمی معتبری نداشته و نخواهد داشت و صرفا برداشتی بوده از تجربیات شیخ جوکر..... در نهایت کار و در خطم کلام باید بگم اگه کارتون با این کتاب را نیوفتاد بهتره یکی از این دو راه رو امتحان کنید:
1- مقداری جوش شیرین + مایع چاه باز کن + 10 لیتر آب دریا + یک مشت خاک ماسه رو قاطی کرده بنوشید تا به درگاه الهی عروج بکنید چون دیگه از دست کسی کاهی ساخته نیست مرگ بر شما وجب و حلال است!
2-به شخص شاخص بنده پیام خصوصی بدید تا شمارو به عنوان مورید بپذیرم و به روش های خارج چار چوب اخلاقی از جمله ******* و ***** و روش تزریقی هدایت کنم
================================================== =============================================

نظرات (۳)

  1. سلام خوندمش بهم انرژی داد حیفم اومد کامنت نزارم....خیلی قشنگ بود...پرانرژی  و شادباشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
<

تصویر ثابت